
باچتر به سمت خانه برمیگردد هر روز غریب ناشناسی در من! تلخ ترين قسمتش آنجايي بود كهروبروي هم ايستاديم و خداحافظي كرديم نه لبخندي بود نه كسي دستي تكان داد و نه همديگر را بغل كرديمو نه حرف اضافه اي زديم. حتي، توي چشمانِ هم نگاه نكرديمفقط خداحافظي كرديم.خداحافظي ها هيچگاه راستش را نگفتند.خداحافظي ها بلد نبودند قال قضيه را بكنند.خيلي استادانه دروغ گفتند.دروغ گفتند كه از اين جا به بعد همه چيز تمام است.دروغ گفتندو ما هم چه ابلهانه باور كرديم. كنار ايستادند، دستشان را توي جيبشان كردندو با لبخندي...
ادامه مطلب